مرتضى راوندى
186
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
هيولى بر صورت معتقد بودند - توضيح آنكه فلسفه مشاء دو مفهوم « هيولى » يا ماده را از صورت ، كه موجب پيدايش تنوّع در وجود است ، و هويت و شخصيّت خاص و جداگانهء هر مادهاى را پديد مىآورد ( مثلا انسان بودن ، حيوان بودن ، نبات بودن و غيره ) به مثابه دو مقوله جسم ، از هم جدا مىكند ، و بر آن است كه ابتدا ، مادهء نخستين يا ( هيولاى اولى ) بود كه در حال قوه و امكان بود و سپس به تدريج صورت پذيرفت ، و صورتها حالت فعل و واقعيّت آن مادهاند . اختلاف اساسى بين پيروان فلسفه مشاء با مادّيون در اين است كه طباعيها و ماديّون هيولى را بر صورت ، مقدم مىشمارند درحالىكه فلسفه مشاء هيولى را منفعل و صورت را فعّال و خلّاق مىداند . مثل اينكه ستارگان نور خود را از خورشيد اقتباس مىكنند و غيره . حكيم و فيلسوف اين زمان مىبايست با حكمت الهى يا طبيعى و حكمت مشاء و اشراق و كلام و اصول و فقه و فلكيّات و رياضى و طب و علوم سرّى و غريب آشنا باشد ، حكيمان در دوران خود به نوشتن « خلاصه » يا زبده يا « توضيح » دربارهء اين علوم مىپرداختند و گاه جامع و « كشكول » جنگ مانند ، دربارهء يك عده از علوم ترتيب مىدادند . در اثر اعمال نفوذ بعضى از روحانيان قشرى ، و فقها ، زندگى حكيمان دشوار است و به همين جهت برخى مانند « ملا صدرا » گوشهگير و گمنام مىشوند و برخى ديگر مانند « ميرداماد » با مغلقگويى و كمگويى ، خود را از فتنه و گزند دشمنان در امان نگاه مىدارند . برخى مسائل فلسفه اسكولاستيك ايران فلسفه اسكولاستيك ( يا قرون وسطايى ) ايران ، يك سلسله مسائلى داشت كه در نزد همگان مقبول و مسلم شمرده مىشد ، ولى دربارهء پارهيى از مسائل بحثهايى بود ، كه مرتبا و از آن جمله در دوران مورد بحث ما تكرار مىگرديد ، برخى نمونهها را ذكر مىكنيم : 1 . يكى از مهمترين بحثها كه موجب جدا شدن « مشائيون » از « اشراقيون » است مسئلهء حصول علم است ، معمولا براى ادراك جزئيات فقط « معرفت » بهكار مىرفت . پاى استدلاليان چوبين بُوَد * پاى چوبين سخت بىتمكين بُوَد * چو عقل فَلسفى در علّت افتاد * ز دين مُصطفى بىدولت افتاد زيرا حجّت عقلى و يا استدلالى نقلى ، براى « حصول علم بر « ذوات » كافى نيست و در اينجا بايد به شهود ، كشف ، عيان و ذوق متوسل شد » مثلا سهروردى علم را نوعى « ظهور » مىدانست و ظهور هم تجلّى نور الهى و « عدم حجاب » است و در اين حالت